مادرانه...تا خدا

خرید بک لینک
۴ دی ، دوازدهمین سالگرد عروسی مان بود...داشتیم آلبوم عکسهای عروسی رو با دخترها نگاه می کردیم. عکسی بود که داماد داشت غذا دهان عروس میگذاشت..، مطابق مرسوم.طهورا بعد از این که کلی خندیده، میگه:" بابا داره غذا دهانِ مامان میذاره..بابا شده مامانِ مامان!!!".....خندهام گرفت. در عالم کودکیِ طهورا، فقط یک" مامان"، غذا دهان بچه اش میگذارد!********************** چند روز پیش ، پنجمین دندان شیری فاطمه افتاد...و ما منتظر اولین جوانه دندانی ریحانه کوچولو هستیم. همه چیز دنیا همین قدر تکراری است؟!!!********************** میروم جلسه آموزشی مادران در مدرسه فاطمه. مثل همیشه، همیشه ِ همیشه، مادرانه...تا خدا...

ما را در سایت مادرانه...تا خدا دنبال می‌کنید

برچسب: این,روزهای, نویسنده: بازدید: 196 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:59

قبلا نوشت:دو هفته پیش، موبایل م گم شد..کجا؟ در خانه!!چطور؟ نمیدانم.......واقعاً نمیدانم و سر در نمی آورم که چطور ممکن است چنین اتفاقی بیفتد. ولی افتاده، و هر چقدر هم که خانه زیر و رو شده، آثاری از موبایلم نیست.هر چقدر این ماجرا عجیب بود،ولی درسهای زیادی برایم داشت. اول اینکه بهم ثابت کرد اینقدر که ادعا دارم، غیر وابسته به دنیا و ما فیها نیستم!!! البته زیاد غصّه اش را نخوردم...ولی خوب، اینقدر بهش عادت کرده بودم که کمبودش را کاملا احساس میکنم!!دیگر اینکه فهمیدم چقدر وقت اضافی صرفش میکردم....الکی الکی!!!دیگر اینکه باز بهم یاد آوری شد که خیلی چیزها هر چند به ظاهر خیلی ساده مادرانه...تا خدا...

ما را در سایت مادرانه...تا خدا دنبال می‌کنید

برچسب: ترک,اعتیاد, نویسنده: بازدید: 146 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:59

رفتیم سفر... جزیره زیبای قشم با طبیعتی زیبا و بکر و دوست داشتنی.........سه روز ماندیم، ولی روزهااااا میخواهد برای اینکه از این جزیره سیر شوی… هوا عالی بود و گرم و بهاری، رفتیم جاهای دیدنی را گشتیم.... دره ستارگان، غار نمکی، جزایر ناز، جنگل حرا، غار خربس، تنگه چاهکوه.....سوار بر قایق شنای دلفینها را تماشا کردیم....به بچهها خیلی خوش گذشت...بازی در کنار ساحل و دیدن دلفینها، خیلی لذت بخش بود…برای ما هم گردش در بازارهای تمام نشدنی قشم !!! پ ن : داشتیم میرفتیم به طرف رستوران برای شام. به طهورا گفتم، ما میخواهیم برای شام "برگ" بخوریم. شما هم برگ میخوری؟میگه:" برگ؟!! مگه من مادرانه...تا خدا...

ما را در سایت مادرانه...تا خدا دنبال می‌کنید

برچسب: قشم, نویسنده: بازدید: 154 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:59

دخترِ زمستان، قاصدك بهار!تولدت مبارك...دختركم!... "ریحانه نازنین خانه ی ما"... يك سال از زميني شدنت گذشت..فرشته كوچولوي من! چه قدر خوب است كه تو اين همه بوي بهار مي دهي! چه قدر خوب كه قرار است هر سال، جشن تولد تو برايمان همراه با پايانِ سرما و رسيدنِ شادابي و لطافت بهار باشد.."دردانه ي ته تغاري"!!چقدر خانه ي ما با وجودت گرم است... با خنده هاي شيرينت... با قهقه هاي از تهِ دلت... با تمامِ شيرين كاري ها و شيرين زباني هايت....و حالا در همين چند روز با چهار دست و پا راه رفتنت و تمامِ ذوقي كه به خاطر آن داري!!حالا ديگر كم كم تبديل به يك همبازي خوب براي خواهرهاي مهربانت مي شوي... آخ كه چقدر مادرانه...تا خدا...

ما را در سایت مادرانه...تا خدا دنبال می‌کنید

برچسب: قاصدك,بهار, نویسنده: بازدید: 145 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:59

هفته گذشته ، دومين جلسه اولياي دانش آموزان كلاس اول با معلمِ فاطمه بود. مثل دفعه قبل، با آقاي همسر رفتيم مدرسه. باز هم مثل هميشه، فضایِ مدرسه، تماام خاطرات دوران مدرسه ی خودم را برايم تداعي كرد... همان سر و صداها، همان عطر و بو، همان نگاههاي كنجكاو و بازيگوش و هيجانزده!.. همان حال و هوا...گفتگوي ما و معلم در حضور خود ِ فاطمه بود... تقريبا بيست دقيقه طول كشيد... و تماام لحظات اين من بودم كه قندددد در دلم آب مي شد.. وااي.. يعني الان اين دختر كوچولوي من است كه معلمش دارد با اين همه آب و تاب از او تعريف مي كند؟!!دلم غنج مي رود وقتي معلم از خوش اخلاقی ات تعريف مي كند؛ از اينكه بچه هاي كل مادرانه...تا خدا...

ما را در سایت مادرانه...تا خدا دنبال می‌کنید

برچسب: فاطمه,بهت,افتخار,كنم, نویسنده: بازدید: 174 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:59

فرشته بهاری هفت سالهتولدت مبارک..........هفت سااااال پیش!!!هفت سال گذشت از روزی که خدا رحمت و برکتش را شامل حالمان کرد، یک فرشته بهشتی که بهار را برایمان قشنگ تر و سبز تر از همیشه کرد...فروردین ۸۹ شروع فصل جدیدی از زندگیمان بود. خدا را شکر بابت همه نعمت هایش......فاطمه نازنینم، سالهای سال زنده و شاد و سلامت باشی.....نور چشمم،دعای همیشگیام عاقبت به خیری توست ...مایه فخر و مباهات و روشنای چشمانمان باش در دنیا و اخرت...دوستت دارم و به وجودت افتخار میکنم+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۶ساعت 8:5 توسط حالا مامان فاطمه ، طهورا و ریحانه | مادرانه...تا خدا...

ما را در سایت مادرانه...تا خدا دنبال می‌کنید

برچسب: فرشته,بهاری, نویسنده: بازدید: 159 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:59

يك ماهي ميشود كه دوباره سرِ كار مي روم؛ بعد از تقريبا دو سال... دوباره سر و كارم مي افتد با مريض ها.. با آدمهايي كه بخشي از سلامتي شان را از دست داده اند و باقيمانده را دو دستي و با تمام وجود چسبيده اند و مراقبت ميكنند... دوباره بيماراني را ميبينم كه وضعشان خوب نيست... مردان و زناني كه قلبشان خراب است.. جواناني كه سرطان همه وجودشان را به هم پيچيده.. بچه هايي كه كليه هايشان را از دست داده اند... دوباره نگاه هاي نگران و مضطرب و نا اميد...دوباره صداهاي لرزان و چشمهاي اشكبار... دوباره.. بيشتر از قبل، قدر سلامتي خودم و عزيزانم را ميدانم و شكر گزارم و براي حفظ آن دعا ميكنم. و مي انديشم كه. مادرانه...تا خدا...

ما را در سایت مادرانه...تا خدا دنبال می‌کنید

برچسب: هوايي,براي,نفس,كشيدن, نویسنده: بازدید: 170 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:59

ديشب موقع خواب، فاطمه ازم پرسيد : مامان اين موشكهايي كه تو جاهاي ديگه پرتاب ميكنند به تهران نميرسه؟!!!گفتم :" نه مامان.. نگران نباش. اونا از ما خيلي دورن... به ما نميرسن.."گفت:" موشكها كارشون چيه؟! ".. به اندازه دو سه جمله خيلي سرپوشيده در مورد جنگ و اينكه بعضي آدمها باهم ميجنگند توضيح دادم... خواستم سريع صحبت رو عوض كنم و بهش اطمينان دادم كه اينجا جنگي نيست و موشكي به سمت ما نمياد.دوباره پرسيد:"اگه اينجا هم جنگ بشه چي؟!"..جوابي نداشتم. بهش گفتم.. "هيچي!! ديگه بگير بخواب!"ولي دلم آشوب شد. چشمهايم رو بستم و به بچه هاي جنگ فكر كردم...خدايا ميشه اون روزي كه ديگه جنگي در كار نباشه زودتر بياد؟! مادرانه...تا خدا...

ما را در سایت مادرانه...تا خدا دنبال می‌کنید

برچسب: سایه,شوم,جنگ, نویسنده: بازدید: 159 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:59

صفحه بندی